تبليغاتX
اوستا علی اکبر خان بابای پریشان

اوستا علی اکبر خان بابای پریشان

 

به علت فیلترینگ اوستارت بنده به همراه اعضای وب مبادرت به ایجاد وب جدید نمودیم

http://www.damdora.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت   توسط اوستا  | 

در بالا ترین ارتفاع ممکن

در اتاق می ایستم

از اینجا همه چیز تحت کنترل است

{و پرنده های سفید را می توانم ببینم

که چطور نوکشان خم شده از پشت کمد

و عطر چای است

و آدم برفی

که

پارسال آب شد

چشمهایش را دارم /

هنوز/

روی میز است

کتابی که نخوانده ام

و صدائی که نشنیده ام}

می بینید همه چیز تحت کنترل است.

+ نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386ساعت   توسط همیشه مریم  | 

نفس کوچک باد بود و حریر نازک مهتاب بود و فواره و باغ بود .و شب نیمه چارمین بود که عروس تازه به باغ مهتاب زده فرود آمد از سرا گام زنان. اندیشناک از حرارتی تازه که در رگ های کبود پستان اش می گذشت . و این خود به تب سنگین خاک ماننده بود که لیموی نارس از آن بهره می برد...شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت   توسط همیشه مریم  | 

ما مرغهای کنتاکی

آنقدر می چرخیم

تا شاید روزی

به چنگال تقدیر درآییم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت   توسط اوستا  | 

 

ما بردگان حبشی می دانیم

ناخدا وقتی

دلش به حال کوسه ها سوخت

میخی در سرمان فرو خواهد کرد

و با گره ای بر سر آن

به یکباره

به قعر دریا

فرو خواهد فرستاد...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت   توسط اوستا  | 

به زنبارگی ام سوگند

من امشب به چشمان پاک راهبه ای تجاوز کردم

که عصای بلندی در دست داشت

و عینک سیاهی بر دل...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت   توسط اوستا  | 

سزانیک» نجیبزاده ای کافر

خرده هایم کف خیابان
جمع نکنی تکرار دیروز شده ام
که پله به پله خستگی
و خستگی تردید سقوط نبود!
کم نخورده باشی لاشه ات بو گرفته
و آزادی زوزه ی سگی میکشد
که کر می شوم در هیچ و پوچ
و دست در دست تو
مادگانی که سکس کیفروشند
و هوس قتلگاه امید و عشق!

[silence]

دیگر درختان به چه کار می آیند
دار نزم / من زندانی نمی شود
و می شود که تن نجابت من
در ویرانه ات به چه می خندی
+ نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت   توسط برهنه  | 

لبخند آرام عروسک بر

فریاد مرگ آور مورچگان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت   توسط همیشه مریم  | 

هیچکس نمی خواهد

هییچکس نمیتواند

اینجا نه آن است که بتوانی خواست

باور کن .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت   توسط کشواد  | 

صف پر شکوه مورچگان/

بی صدا/

مورچه ای لنگان از بخش واقعیت گذشت

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت   توسط همیشه مریم  | 

جنازه های آفتاب مهتاب ندیده

در سرد خانه گرم اسب های پیر

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت   توسط همیشه مریم  | 

چهچهه  ناگهان ماهی ها

در قعر  ناگهان  تنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت   توسط همیشه مریم  | 

در ساعت ۶ صبح

دیوانگان خوابیده

دیوانگان ایستاده

دیوانگان نشسته

و خنده ای از سر حدود و تقریب

که از گلو پائین تر نرفت/

دیوانه ای در بین خنده دیوانگان/

از سر حدود و تقریب/

در اتاقی با صندلی های سفید

و

پایه های شکسته

زنجیرها را هذیان می خندید/

از سر دیوانگی/

از دیوانگی سر/

از سر حدود وتقریب.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت   توسط همیشه مریم  | 

هی هی...

هی

چگونه. چرا. می شود.آیا.

ممکن.چطور.زنده.انار.

ماندن. فردا. میتوان؟

هی هی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت   توسط همیشه مریم  | 

فصلی بسته می شودو

فصلی باز

در پی سرگیجه زمین...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت   توسط همیشه مریم  | 

هیچ

خداوند

در آستانه ایستادو

آرام می نگریست

دسته گل های عزا

بر گل دسته ی/

و دستان سرد خداوند

بر حرارت پستان های بر جسته

و عطش سرخ لبان عروس سیاه/

بر پشت شیشه

زیر جنبش آرام سقف.

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت   توسط همیشه مریم  | 

 

آن دورها   
                    ديگر آيا
                            شكوه آوازهاي ما
                                                      باقي خواهند ماند؟ 
                                            
من كه((ديگرهيچ)) را معنا نخواهم كرد

با عطش هاي دمادم

از سكون وحشت پروانه ها

ابر را پرواز خواهم كرد.

                                                                                               ((مام آرش))
                         

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت   توسط اوستا  | 

دمپائی های زرد و عشق گهی

و خشتک هائی که می خندیدند وقتی

روی بند تاب می خوردند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت   توسط همیشه مریم  | 

گاهی فریادها آنچنان در گلو

خفه می شوند

که حتی تازیانه ها هم نمی توانند

به صدایش آورند

و تو لبریز می شوی/

می شوی/

و شدن/

از لبریز شدن/

آواز می دهد/

آواز سر می دهد/

سر می دهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت   توسط همیشه مریم  | 

هدیه نوروزی دانشجویان دانشکده ی هنر سمنان

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها

حوضشان بی آب است...

((هدیه نوروزی دانشجویان دانشکده ی هنر سمنان))

 

امسال هم مثل سال گذشته بچه های دانشکده هنر بین مردم شهر ماهی پخش کردند.

به امید اینکه روزی همه مردم مهربانی هاشان را صادقانه و پاک با هم تقسیم کنند

و به یاد بیاورند شادی را

که روزی در خانه شان زنده بوده...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت   توسط اوستا  | 

سگی

پا به خاک / تا همخوابگی خدا
دست در دست تو/ و من که گورسنان تو / تن میشوم
ناز هم نکنی / دست در آستین تن بیرون میکشم

که ملوک و ملکوت نمیفروشد/ بردار و برو
آشفتگی ام بی تن ارزانی من/ به صد چوپان نمیدهمد
تو را می گویم ای تن /که عصا نکوبیده گورستان میشوی
و تن به حقارت میدهی/در من حتی قبر

این نبش قبرٍ زندگی را /در صورتت اوق میزنم
نفسم گم در نفست/ خیس پیدا میشوم
تا بالا و پایین/ سیگار به سیگار/با تن

افسانه آخرت / ارزانی گدای سر کوچه مان
ناکامل تر از هستی تو/ آشفتگی نذر من بود
که من این تن / دچار افیون هستی تو نشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت   توسط برهنه  | 

 

له شده به زیر چرخ کبود

قورباغه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت   توسط اوستا  | 

 

حکایت آن حباب

گز بغض دل ترکید...

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت   توسط اوستا  | 

 

بالهایش را گشود
و سرود آزادی سر داد پر امید
 و پرید/
به شیشه همی خورد
 و نا امید/
اینچنین مگس...


 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت   توسط اوستا  | 

 

انسان در مرکزیت شعر من است/

شب و گیسو یار

قدح و جام شراب

{انسان}

یک فنجان چای داغ

سکس و سیگار/

و خدا ناگهان سرزده وارد شد...

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت   توسط اوستا  |